قصیده عشق
قصـه ای از عشـــق گــو شــاید بخــوابم، مادرم
از خــودت، تنهایــی و من، اشک هــای خواهرم
از پدر وقتی کـه می رفت، از نگــاهش، از دلـش
از همـــــان گـرمــــــای آغــوش و وداع آخــــرش
از خــودت، تنهایــی و من، اشک هــای خواهرم
از پدر وقتی کـه می رفت، از نگــاهش، از دلـش
از همـــــان گـرمــــــای آغــوش و وداع آخــــرش
از پــدر وقتــــی کــه دستش را گرفتــم، ایستاد
رو بگـرداند و نگــاهش در نگـــاهم خیـــره مـــاند
از همـان اشکی که بوی خاکهـای جبهه داشت
از همـان ردی که چکمه توی کوچـه جـا گذاشت

قصــه گـــو مــادر شب تنهایی ام طولانـی است
بغض چندیــن سالـــه ام توی گلو زندانـــی است
گـو چـرا بـابـا به جــای خــانه می آید بـه خــواب
یــــادم آمد!! ریختی پشت سرش یک کاسه آب
گــو پدر مــا را و دنیــا را به یادش مانده است؟!
در بهشت آیـا دعای ندبه اش را خوانده است؟!
مــــــادرم! بـابـا چـرا نــام و نشـــانش را نبــرد؟!
چفیـــه اش مانــده چــرا دیگر پـلاکـش را نبرد؟!

مــــادرم ســـاکت شدی تا قصــه ام را بشنوی؟!
من که دیدم گریه ات را از که پنهان می شوی؟!
بگــذر از این قصـــه مـــــادر، خط به خطش از برم
قصـــه ای از زندگـــی گـو، از تو و من، خــواهــرم
رو بگـرداند و نگــاهش در نگـــاهم خیـــره مـــاند
از همـان اشکی که بوی خاکهـای جبهه داشت
از همـان ردی که چکمه توی کوچـه جـا گذاشت

قصــه گـــو مــادر شب تنهایی ام طولانـی است
بغض چندیــن سالـــه ام توی گلو زندانـــی است
گـو چـرا بـابـا به جــای خــانه می آید بـه خــواب
یــــادم آمد!! ریختی پشت سرش یک کاسه آب
گــو پدر مــا را و دنیــا را به یادش مانده است؟!
در بهشت آیـا دعای ندبه اش را خوانده است؟!
مــــــادرم! بـابـا چـرا نــام و نشـــانش را نبــرد؟!
چفیـــه اش مانــده چــرا دیگر پـلاکـش را نبرد؟!

مــــادرم ســـاکت شدی تا قصــه ام را بشنوی؟!
من که دیدم گریه ات را از که پنهان می شوی؟!
بگــذر از این قصـــه مـــــادر، خط به خطش از برم
قصـــه ای از زندگـــی گـو، از تو و من، خــواهــرم
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۷/۲۰ ساعت توسط خادمة الزهرا سلام الله علیها
|
سلام