بعضی روزهایم آنقدر با احساس می شود که گمان می کنم خدا همه ی امورات عالم و آدم و جن و ملائک و هفت آسمان را رها کرده و فقط ...
به من نگاه می کند ...!
آنوقت دست و پایم را گم می کنم، مغرور می شود و به همه ی عالم و آدم و جن و ملائک و هفت آسمان می گویم:" ببینید خدا دارد نگاهم می کند!"
به خود می بالم، سر از پا نمی شناسم، احساس عظمت می کنم ...
... و باز نگاه خدا یادم می رود ...
باز خودم را سرزنش می کنم که دیدی چه کردی؟!!
و باز می سوزم و می سوزم تا یک روزم با احساس شود ...!!!

 

چقدر زیباست وقتی بفهمی تنها پناهت، خدا
هنوز دستت را رها نکرده است ...

فقط آنقدر هوا سرد شده که گرمی دستانش را حس نمی کنی ...!